پاییز

پاییز

پاییز هرگز محبوب‌ترین فصل من نبوده. اما دو سه سالی است که آن را به طور غریبانه‌ای دوست دارم.
پاییز را دوست دارم چون مهربان‌ترین آدم‌هایی که در زندگیم دیدم، متولد پاییز بودند. پاییز را دوست دارم بخاطر تمام خاطراتی که از اول مهر برایم به یادگار گذاشت. یاد دوران شیرین مدرسه می‌افتم. پاییز من را یاد قدم زدن در خیابان انقلاب می‌اندازد. کتابفروشی‌های جیحون و خوارزمی و آن کتابفروشی کوچکی که اسمش را یادم نیست. ولی یادم هست پیرمردی را که همیشه‌ی خدا آنجا با کتابی در دست و لبخندی بر لب از من پذیرایی می‌کرد. زیاد مشتری نداشت. اما مشتریانش برایش زیاد ارزش داشتند. یاد آن روز‌هایی می‌‌افتم که با انرژی چندصد برابر امروز مسیر میدان انقلاب تا قیطریه را یک نفس پیاده می‌رفتم و برمی‌گشتم و آن صدای خش خش معروف را زیر پایم در‌می‌آوردم بدون آنکه خودم بواسطه‌ی هندزفری توی گوشم شنونده‌اش باشم… و هزاران خاطره‌ی دیگر که پاییز با خود به همراه دارد.

در پاییز انگار، آدم‌ها مهر‌بان‌ترند و بیشتر می‌توانی دوست‌شان داشته باشی. مکر و حیله‌، نفرت و دورویی انگار کمتر می‌شود (“بعضی‌ها” را فاکتور گرفتم. آن‌ها پاییز سرشان نمی‌شود!) پاییز می‌تواند یک نقطه‌ی شروع باشد؛ در میانه‌ی طوفان.
خیلی خسته‌ام. ولی شاید به برکت پاییز باشد که این روزها همه چیز را قشنگ‌تر از همیشه می‌بینم.

پاییز را اما به جز من، خیلی‌ ها دوست دارند. شهریور، با این‌که از جنس تابستان است اما ما را یاد پاییز می‌اندازند و همه حال و هوای پاییز را زمزمه می‌کنند. شاید بخاطر این است ‌که مثل بهار بلد نیست خودگیر و مغرور باشد. شاید چون جذابیت فریبنده‌ و سیاستمدارانه‌ی تابستان را ندارد. شاید چون مثل زمستان نمی‌تواند با دادن امید بهار تو را گول بزند. افتاده است. از جنس ماست. انگار غم همه‌ی ما را تحمل می‌کند. انگار ما را به خودمان یادآوری می‌کند…!
تمام دارایی‌اش آهی است از ته دل یا اشکی است از دل آسمان، و سرمایی از قلب یخ‌زده‌اش که به ما ارزانی می‌دارد.
پاییز بیچاره…!
خجالت هم می‌کشد.
چیزی ندارد که ما را خوشحال کند. نه سرسبزی و سرزندگی بهار، نه عطش و هیجان تابستان و نه لذت برف‌بازی و انتظار سال‌نوی زمستان. هیچ‌کدام را ندارد. سراسر باد است و باران و سوز و سرما.

اما پاییز جان
این را بدان!
ما عاشقانه‌تر از آن‌چه فکر کنی تو را دوست داریم.
آهی که کشیدی به ما یاد داد باید محکم باشیم.
اشک‌هایت به ما این شجاعت را داد که فریاد بزنیم و گریه کنیم. نترسیم. از این‌که دیگران چه می‌گویند.
تو به ما یاد دادی گاهی اوقات، بدون دلیل، بدون توجیه، عاشق کسی می‌شوی که می‌تواند به تو آسیب بزند. و هیچ سودی برایت نداشته باشد.
پاییز جان… دوستت دارم. بدون دلیل، بدون توجیه.

 

 

پانوشت یک: بخاطر شلختگی و بی‌سامانی متن عذر خواهی می‌کنم. دلنوشته است و شاید خاصیتش همین باشد.

پانوشت دو: به قول یک دوست ناشناس، ای کاش زمین گرد نبود، لعنت به گالیله!
از هر مسیری که می‌روم به تو می‌رسم…!

4 نظر

  1. Avatar

    این نوشته رو خوندم و یادم اومد پاییز امسال رو با وجود کرونا، قرنطینه، دوری و… بیشتر از سال‌های قبل دوست دارم، چون…
    عالی بود امین جان

  2. Avatar

    وااای عالی بود آقای متقی
    به جمله ی پاییز بیچاره که رسیدم گریم گرفت

  3. Avatar

    پاییز ؛ نامِ دیگرِ “من دوست دارمت” ❤❤❤

  4. Avatar

    مثل همیشه دلنوشته تون زیبا بود🍁🍂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *